امکانات
خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید امروز : 9
بازدید دیروز : 5
بازدید هفته : 16
بازدید ماه : 14
بازدید کل : 77807
تعداد مطالب : 30
تعداد نظرات : 35
تعداد آنلاین : 1
یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،
باش فردا ، که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم : حذر از عشق !؟ – ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم …
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت …
اشک در چشم تو لرزید ،
ماه بر عشق تو خندید !
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم …
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !
فریدون مشیری
نظرات شما عزیزان:
مریم
ساعت22:21---3 مهر 1393
مرسی ک به وبم سر زدی
♥ بـــــــاران ♥
ساعت2:34---3 مهر 1393
سلام ممنونم ک ب وبم اومدی
وبلاگت عالیه موفق باشی
نويسنده: omid تاريخ: چهار شنبه 2 مهر 1398برچسب:شعر کوچه فریدون مشیری ,بی تو مهتاب شبی , موضوع: <-CategoryName->
لينک به
اين مطلب